اخلاق اجتماعی نیز پاسخ سادهای به این دوگانگی ارائه نمیدهد. اخلاق، از یک سو، بر پایبندی و پاسخگویی پای میفشارد و پیوند زناشویی را تنها یک قرارداد مهرورزانه نمیبیند، بلکه آن را پیمانی میان زن و شوهر، و در برابر یکدیگر و فرزندان، میداند. از سوی دیگر، به کیفیت زندگی انسانی، شکوفایی و دستیابی به نیکزیستی نیز توجه دارد.
از اینرو، اگر پیوند زناشویی به بستری برای فرسایش شخصیت و خاموش شدن توانمندیهای وجودی انسان تبدیل شود، صرفِ تداوم آن را نمیتوان رفتاری اخلاقی دانست.
این خوداندیشی نه در پی مشروعیتبخشی به گسستن پیوندهاست و نه پشتیبان بردباری بیپایان در برابر رنج، به نام خانواده. راهکار بنیادین، یافتن پاسخی اخلاقی برای این دوگانگیِ واقعی است؛ دوگانگیای که بسیاری از انسانهای سرد و گرم چشیده با آن زندگی میکنند. تجربه اجتماعی نشان داده است که نپرداختن به این مسئله نهتنها به پایداری خانواده کمکی نمیکند، بلکه گاه آن را به گونههای دردناکترِ فروپاشی میکشاند.
بسیاری از زوجها، نه از سر دلبستگی و نه بر پایه انتخابی آگاهانه، بلکه تنها به دلیل ترس، فشارهای فرهنگی یا نگرانی درباره فرزندان، در کنار یکدیگر باقی میمانند؛ در حالی که سالهاست از نظر روانی، عاطفی و حتی جنسی از هم جدا شدهاند. در ظاهر، خانواده همچنان پابرجاست، اما در درون، گونهای زندگی دوگانه و گسسته شکل گرفته است. آنان در کنار هم زندگی میکنند، اما ذهن و احساسشان دیگر به خانه و یکدیگر تعلق ندارد. گاه این گسست درونی به خیانت عاطفی یا جنسی میانجامد و گاه به زیستی خاموش و دوپاره؛ زیستی که در آن نه وفاداری راستین وجود دارد و نه خشنودی و شکوفایی انسانی.
شاید یکی از تراژدیهای خاموش روزگار ما همین باشد که برخی خانوادهها، بیش از آنکه بر دلدادگی، احترام و دلبستگی استوار باشند، بر نمایش ساختگی و ایفای نقشهای دروغین تکیه دارند. در چنین شرایطی، فرزندان نیز به جای آنکه الگوی مهرورزی و یکرنگی را تجربه کنند، دلسردی، فاصله عاطفی و زیستن در دورویی را به ارث میبرند. آنان میآموزند که میتوان سالها زیر یک سقف زندگی کرد، اما از نظر روحی در جهانی دیگر به سر برد.
از اینرو، کوشش بنیادین این نوشته، پشتیبانی از راستگویی، روراستی و پاسخگویی در خانواده است. چالش آن است که انسانها برای دستیابی به خوشبختی فردی، پایبندی خود را به خانواده نادیده نگیرند و نیز به نام خانواده، زندگی خویش را به دروغ، دوگانگی و خیانت نیالایند.
آماج، یافتن راهی انسانی برای گرهگشایی این دوگانگی است؛ راهی که در آن، پیش از هر تصمیمی، امکان بازسازی پیوند، گفتوگوی سازنده، هماندیشی، همدلی و تجربه دوباره زندگی مشترک با همان همسر و در کنار فرزندان، با جدیت دنبال شود. اگر همه راههای بازسازی به بنبست رسید، آنگاه تصمیمی گرفته شود که بیشترین میزان درستی و کمترین آسیب را برای همه اعضای خانواده در پی داشته باشد.
بلوغ اخلاقی شاید درست در همین نقطه خود را نشان میدهد؛ آنجا که انسان نه به نام خانواده به زندگیای تهی، بر پایه دورویی و نیرنگ، تن میدهد و نه به نام آزادی فردی، پاسخگویی و تعهدهای خویش را نادیده میگیرد. بزرگواری انسان نه در تحمل بیپایان رنج است و نه در گریختن از مسئولیت، بلکه در زیستنِ راستگویانه، مسئولانه و انسانی نهفته است؛ زیستنی که در آن، وفاداری به معنای حفظ ظاهری یک زندگی مشترک نیست، بلکه پاسداشت حقیقت، کرامت انسان و پرهیز از خیانت، هم به دیگری و هم به خویشتن است.
از همین رو، پیش از آنکه اندیشه جدایی به واپسین راه تبدیل شود، خانواده شایسته آن است که همه راههای بازسازی را با راستی و مسئولیتپذیری بیازماید؛ گفتوگوهای بیپرده و محترمانه، شنیدن دردها و نیازهای یکدیگر، بازنگری در انتظارها و بهرهگیری از تجربه مشاوران خانواده و روانشناسانی که با دانش و بیطرفی میتوانند زمینه گفتوگو و همدلی را فراهم آورند. چهبسا پیوندهایی که در آستانه گسستن بودهاند، با شناختی ژرفتر از خویشتن و دیگری، بار دیگر جان گرفته و به زندگی مشترکی پختهتر و انسانیتر رسیدهاند.
با این همه، اگر پس از پیمودن این راه و آزمودن همه ظرفیتهای بازسازی، روشن شود که ادامه زندگی مشترک جز رنج، فرسایش شخصیت و آسیب به زن، مرد و فرزندان دستاوردی ندارد، آنگاه جدایی، اگر با احترام، انصاف، پاسخگویی و پاسداشت کرامت یکدیگر همراه باشد، میتواند از تداوم دروغ، دورویی و خیانت اخلاقی انسانیتر باشد. زیرا آماج اخلاق، تنها نگه داشتن یک پیوند به هر بهایی نیست، بلکه پاسداری از حقیقت، کرامت انسان و کاهش رنج بیهوده در زندگی است .