در طول سالیان متمادی، بسیاری از زنان بر این باور بودهاند که به حکم قانون، شرع و عرف، در برابر مردان از قدرت و اختیار کافی برخوردار نیستند. این احساسِ نابرابری، گاه آگاهانه و گاه ناآگاهانه، آنان را به سوی ایجاد ائتلاف عاطفی با فرزندان سوق داده است؛ بهویژه زمانی که پدر، بیآنکه خود خواسته باشد، درگیر مسئولیت سنگین تأمین معاش خانواده است و ساعتهای طولانی بیرون از خانه، با دشواریهای اقتصادی، اجتماعی و روانی دستوپنجه نرم میکند؛ مسئولیتی که میراث ساختارهای دیرینه اجتماعی نیز هست.
در چنین شرایطی، ممکن است مادر، بیآنکه خطایی از پدر سر زده باشد، بخش بزرگی از دنیای عاطفی فرزندان را به خود اختصاص دهد و ناخواسته فرصت شکلگیری رابطهای عمیق و صمیمانه میان پدر و فرزندان کاهش یابد. ازاینرو، هنگامی که پدر خسته از کار به خانه بازمیگردد و میخواهد مهر و محبت خود را نثار فرزندان کند، با فاصلهای عاطفی روبهرو میشود؛ فاصلهای که گاه علت آن را نیز نمیداند.
در سالهای زندگی، بر پایه تجربه، مشاهده و مطالعه، به این نتیجه رسیدهام که بسیاری از مردان، بهویژه در جوامع ما، با تنهایی و اندوهی پنهان زندگی میکنند. برخی از آنان حتی در خانه خود نیز نمیدانند جایگاه عاطفیشان نزد همسر و فرزندان چیست. فشارهای اقتصادی و مسئولیتهای سنگین، افزون بر خستگی جسم، فرسودگی روح و روان را نیز بر آنان تحمیل میکند.
بر این باورم که همانگونه که نیازهای عاطفی زنان شایسته احترام و توجه است، نیازهای عاطفی مردان نیز باید دیده و شنیده شود. مردان نیز، همچون زنان، به محبت، احترام، قدردانی و احساس تعلق نیاز دارند و نادیده گرفتن این نیازها، دیر یا زود بر سلامت خانواده اثر خواهد گذاشت.
گاهی در خانواده، خواستهها و انتظارها از مرد آنچنان پررنگ میشود که نیازهای عاطفی او در حاشیه قرار میگیرد. اگر مردی برای سالها احساس کند که دیده و درک نمیشود، ممکن است بهتدریج از فضای عاطفی خانه فاصله بگیرد و آرامش و امنیت روانی را بیرون از خانه جستوجو کند.
بیتردید، چنین وضعیتی به سود هیچیک از اعضای خانواده نیست و میتواند زمینهساز آسیبهای فردی، خانوادگی و حتی اجتماعی شود. ازاینرو، سلامت خانواده در گرو آن است که نیازهای عاطفی همه اعضای آن، اعم از زن، مرد و فرزندان، به رسمیت شناخته شود و روابط خانوادگی بر پایه احترام، محبت متقابل و گفتوگوی سازنده استوار گردد.
اگر این احساس تنهایی و نادیدهگرفتهشدن در مردان سالها ادامه یابد، گاه آنان در خلوت خویش، بیآنکه سخنی بر زبان آورند، چنین با همسرشان نجوا میکنند:
همسر مهربانم...
تا زمانی که در این جهان زندهام، اندوهها و غصههایت را با جان و دل به دوش خواهم کشید، در کنار تو خواهم ماند و به پیمانی که با تو بستهام وفادار خواهم بود.
اما تو نیز درد دل مرا بشنو
روزی که چشم از این جهان فروبندم، همه آنچه اندوختهام از آنِ تو خواهد بود؛ آرزوهایم، خانه و کاشانهام، باغ و گلستانی که با رنج و امید بنا کردهایم و یادگار سالهای عشق و زندگی مشترک ماست.
بدان که پس از من نیز بهاران از راه خواهند رسید؛ چمنها دوباره خواهند رویید، باغ زیباتر خواهد شد و این خانه، که روزگاری مأمن عشق و مهر ما بود، بار دیگر از عطر گل، شور زندگی و مهتاب شبهای عاشقانه لبریز خواهد شد.
با این همه، به باور من ، تجربههای تلخ زندگی نشان میدهد که گاه، به حکم برخی قوانین و سنتهای رایج، اگر مرد فرزند پسری نداشته باشد، بخشی از دارایی او به کسانی میرسد که سهمی در ساختن زندگیاش نداشتهاند. و چهبسا اگر فرزندانی ناسپاس یا نابکار داشته باشد، همسرش نیز در سالهای تنهایی، با دشواریهای فراوان و حتی بیپناهی روبهرو شود.
با وجود همه این نگرانیها، هنوز میتوان به آیندهای بهتر امید بست. اگر زن و مرد، با آگاهی از دشواریهای زندگی در جامعهای که هنوز برخی سنتهای کهن بر آن سایه افکنده است، با زبان مهر و احترام با یکدیگر سخن بگویند و محبت را در جان خانواده جاری سازند، بیگمان آن خانواده کمتر در معرض گسست و آسیب قرار خواهد گرفت.
پس بیا، پیش از آنکه گرمای جوانی، شور عشق و توان مهرورزی از دلهایمان رخت بربندد، قدر باهمبودن را بدانیم. تا هنوز فرصت در کنار یکدیگر بودن داریم، مهربانتر باشیم، سخن عشق را از هم دریغ نکنیم و این فرصت کوتاه زندگی را با محبت، احترام و آرامش سپری کنیم.
زیرا زندگی کوتاهتر از آن است که عشق را به فردا موکول کنیم و مهربانی را نانوشته در دل نگاه داریم