ای کاش به جای درد، درمان سازیم
بیرون و درون را همیشه یکسان سازیم
ای کاش که روزی زن و مرد را گرد آوریم
و آن روز را «روز انسان» بنامیم.
نارواگری در حق زنان، پدیدهای نیست که به دورهای خاص یا جامعهای معین محدود باشد؛ بلکه در فراز و فرود تاریخ، با شدت و ضعفهای گوناگون، در بسیاری از تمدنها و فرهنگها حضور داشته است. با این همه، در کنار این بیعدالتیها، همواره زنانی بودهاند که در برابر آن ایستادگی کردهاند و نیز مردان بسیاری که این نابرابریها را برنتافته و از حقوق زنان دفاع کردهاند. از همین رو، تلاش برای تحقق عدالت و برابری هیچگاه متوقف نشده و همچنان ادامه دارد.
واقعیت آن است که تاریخ سلطه مردان بر ساختارهای قدرت، تنها تاریخ برتری جسمانی یا پیروزی در میدانهای نبرد نیست؛ بلکه تاریخ شکلگیری و بازتولید گفتمانهایی است که طی هزاران سال کوشیدهاند نابرابری میان زن و مرد را امری طبیعی، ذاتی، الهی، خردمندانه و قانونی جلوه دهند.
سامانه مردسالار برای حفظ و استمرار سلطه خود، تنها به زور و خشونت متکی نبوده است، بلکه از ابزارهایی همچون باورهای دینی، افسانهها، فلسفه، وعدههای فریبنده، قوانین، دانش، سنتها و آیینهای کهن نیز بهره گرفته است. این گفتمانها چنان سامان یافتهاند که کنار گذاشتن زنان از عرصههای سیاست، مدیریت، تصمیمگیری و دانش، نه بهعنوان تبعیض، بلکه ضرورتی برای حفظ نظم اجتماعی و حتی به سود خود زنان معرفی شود.
پرسش اساسی این است که نظام مردسالار در طول تاریخ، از چه سازوکارهای فکری، فرهنگی و اجتماعی برای حفظ سلطه خود بهره گرفته است؟ چگونه این روایتها، از جهان باستان تا دوران نوزایی و حتی عصر حاضر، با وجود دگرگونیهای فراوان، همچنان در ساختارهای اجتماعی بازتولید شده و استمرار یافتهاند؟
بیتردید، دین در شکلگیری تمدنهای بشری نقشی انکارناپذیر داشته است. با این حال، بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که در دورههایی از تاریخ، برخی تفسیرها و خوانشهای نادرست از متون دینی، به ابزاری برای محدود کردن زنان و مشروعیتبخشی به نابرابری تبدیل شده است. تا آنجا که در برخی فرهنگها، گروهی از زنان نیز این باور را پذیرفته بودند که از جایگاهی فروتر برخوردارند یا حتی سرچشمه گناه و وسوسهاند.
از همین رو، مفاهیمی مانند «رئیس خانواده بودن مرد»، «لزوم فرمانبرداری زن از پدر، برادر یا شوهر»، محدود کردن حضور اجتماعی زنان و محروم ساختن آنان از بسیاری از مسئولیتهای مدیریتی و تصمیمگیری، در برخی جوامع نه بهعنوان یک انتخاب اجتماعی، بلکه بهعنوان ارادهای الهی معرفی میشد.
افسانهها نیز در استوار ساختن این ساختار قدرت نقش مهمی داشتهاند. در بسیاری از روایتهای اسطورهای، زن نه سرچشمه آفرینش و زندگی، بلکه عامل آشوب، وسوسه یا فتنه معرفی شده است. تکرار چنین روایتهایی در طول قرنها، سبب شد که حتی شماری از زنان نیز برتری مردان را امری طبیعی و اجتنابناپذیر بپندارند.
فلسفه نیز از این جریان برکنار نماند. برخی اندیشمندان دوران باستان، از جمله ارسطو، زن را موجودی فروتر از مرد میدانستند و بر این باور بودند که مرد، به حکم طبیعت، برای فرمانروایی و زن برای فرمانبرداری آفریده شده است. چنین دیدگاههایی، فارغ از درستی یا نادرستی آنها، قرنها بر نگرش جوامع نسبت به زنان اثر گذاشت.
امروزه بسیاری از دینپژوهان و پژوهشگران علوم انسانی معتقدند که بخش قابل توجهی از این برداشتها، برخاسته از خوانشهای مردمحور از دین و فرهنگ بوده است، نه الزاماً از متن و جوهره ادیان. از این منظر، آنچه در بسیاری از دورههای تاریخی به نام دین عرضه شده، گاه بیش از آنکه بیانگر حقیقت دین باشد، بازتاب ساختارهای اجتماعی و مناسبات قدرت زمانه بوده است.
ازاینرو، مردسالاری را نباید صرفاً رابطهای میان زن و مرد یا الگویی از فرماندهی و فرمانبرداری در خانواده دانست؛ بلکه باید آن را سامانهای پیچیده از اندیشهها، نهادها و ساختارهای اجتماعی تلقی کرد که طی هزاران سال، با بهرهگیری از افسانه، سنت، فلسفه، ادبیات، قانون و حتی برخی برداشتهای علمی، برتری مردان را طبیعی، بدیهی و گریزناپذیر جلوه داده است.
بنابراین، نقد مردسالاری، صرفاً نقد رفتارهای فردی مردان نیست؛ بلکه نقد نظامهای فکری، فرهنگی و اجتماعی است که نابرابری را تولید، بازتولید و مشروع جلوه میدهند.