گام اساسی در مسیر دستیابی به برابری جنسیتی ، بازخوانی انتقادی این میراث تاریخی ، بازنگری در قوانین و ساختارهای مردسالارانه با مشارکت فعال زنان ، بازاندیشی در برداشتهای دینی ، نقد کلیشههای فرهنگی ، گسترش آموزش ، ایجاد فرصتهای برابر در اشتغال و حقوق اجتماعی ، و افزایش مشارکت زنان در تولید دانش ، مسئولیتپذیری و تصمیمگیری است. تنها در چنین شرایطی میتوان از جامعهای سخن گفت که در آن ، جنسیت نه سرچشمه برتری باشد و نه زمینه محرومیت ؛ بلکه کرامت انسانی ، بنیان حقوق ، آزادی و مشارکت همگان قرار گیرد.
در طول تاریخ ، بسیاری از باورها ، سنتها ، برداشتهای دینی و حتی دیدگاههای فلسفی ، برتری مردان بر زنان را توجیه کردهاند. قوانین نیز ، که اغلب در زمانهای تدوین میشدند که زنان یا در فرایند قانونگذاری حضور نداشتند یا امکان تأثیرگذاری مؤثر بر آن را نداشتند ، این نابرابریها را به ساختارهای حقوقی منتقل میکردند. از قانون حمورابی گرفته تا بسیاری از نظامهای حقوقی سنتی ، ردپای این نگرش را میتوان مشاهده کرد.
ادبیات نیز ، با وجود نقش ارزشمند خود در پرورش فرهنگ ، گاه در بازتولید این نگاه سهم داشته است. در برخی آثار ، زن موجودی احساساتی ، فریبپذیر یا اغواگر و ناتوان از مدیریت و تصمیمگیری معرفی شده ، در حالی که مرد نماد خرد ، توانایی و فرمانروایی به تصویر درآمده است. البته در کنار این آثار ، نویسندگان و شاعران بزرگی نیز بودهاند که نگاه انسانیتر و عادلانهتری به جایگاه زن داشتهاند.
با وجود همه این محدودیتها ، زنان فرهیخته بسیاری، بهویژه در کمتر از یک سده گذشته ، در ایران درخشیدهاند و تواناییهای خود را در عرصههای گوناگون به اثبات رساندهاند. از سیمین دانشور در ادبیات ، فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی در شعر، تا مریم میرزاخانی در ریاضیات ، و زنان پرشماری در هنر، فرهنگ ، ورزش ، آموزش و پژوهش که نشان دادهاند محدودیت حضور زنان در عرصههای اندیشه ، سیاست ، هنر و مدیریت ، نه نتیجه ناتوانی آنان ، بلکه پیامد محرومیت تاریخی از آموزش ، استقلال ، آزادی و فرصتهای برابر بوده است.
به تعبیر یکی از اندیشمندان ، «زن برای آفرینش اندیشه و شکوفایی تواناییهای خود ، بیش از هر چیز به استقلال اقتصادی و فضایی آزاد برای رشد نیاز دارد.»
امروزه کمتر کسی بر این باور است که زنان صرفاً به دلیل تفاوتهای زیستی ، برای سیاست ، مدیریت یا مسئولیتهای اجتماعی شایستگی کمتری دارند. یافتههای علوم انسانی و اجتماعی نشان میدهد که استعداد و توانایی انسان ، بیش از آنکه به جنسیت وابسته باشد ، به کیفیت آموزش ، فرصتهای برابر ، محیط فرهنگی و شرایط اجتماعی بستگی دارد.
با این همه ، اندیشه مردسالارانه هنوز بهطور کامل از صحنه اجتماع کنار نرفته است. گاه این نگرش ، با استدلالهایی مانند «زنان علاقه کمتری به مدیریت دارند» یا «همه چیز بر پایه شایستهسالاری است»، همچنان به تداوم نابرابریها در برخی ساختارهای سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی یاری میرساند.
در شهر ما نیز ، اگرچه زنان گامهای ارزشمندی برداشتهاند ، اما هنوز در آغاز راهی هستند که باید برای اثبات تواناییهای خود بپیمایند. در برابر آنان ، گاه دیدگاههایی قرار دارد که همچنان با برداشتهای زنستیزانه و تفسیرهای نادرست از مفاهیمی چون «آبرو» و «جایگاه اجتماعی»، میکوشد حضور فعال زنان را محدود کند. با این حال ، روند آگاهیبخشی ، گسترش آموزش و افزایش اعتمادبهنفس زنان ، نویدبخش آیندهای روشنتر است.
بیتردید ، این دگرگونی نه از مسیر تقابل با خانواده ، بلکه از راه گفتوگو ، آگاهی ، بردباری و همکاری میان زنان و مردان تحقق خواهد یافت. جامعهای که در آن دو جنس در کنار یکدیگر ، نه در برابر یکدیگر ، برای پیشرفت تلاش کنند ، جامعهای متعادلتر ، عادلانهتر و انسانیتر خواهد بود.
اگر این نوشتهها اندکی به درازا کشیده است ، هدف آن بیش از هر چیز ، روشنگری درباره دوگانهسازیهای ناعادلانهای است که گاه ، آگاهانه یا ناآگاهانه ، کرامت انسانی را زیر سایه جنسیت قرار دادهاند و همچنان بر بخشی از روابط اجتماعی ما اثر میگذارند.
حضور پررنگ زنان در تداوم زندگی و پیشرفت تمدن بشری بر هیچکس پوشیده نیست. افزون بر نقش بیبدیل آنان در تداوم نسل انسان ، هر جا که زنان فرصت حضور در عرصههای فرهنگی ، علمی ، اجتماعی و مدیریتی یافتهاند ، در ارتقای فرهنگ ، توسعه اجتماعی و پیشرفت جامعه نقشی مؤثر و انکارناپذیر ایفا کردهاند.
با این همه ، زنان آگاه و آموزشدیده نیز مسئولیتی مهم بر عهده دارند. اگر آنان به جای همافزایی و حمایت از یکدیگر ، گرفتار رقابتهای فرساینده و چشموهمچشمی شوند و چنین بپندارند که ضعف دیگری به معنای قدرت بیشتر اوست ، مسیر دستیابی به برابری و عدالت دشوارتر خواهد شد. پیشرفت زنان ، بیش از هر چیز ، در گرو همبستگی ، آگاهی ، مسئولیتپذیری و همکاری متقابل است .